از جهاتی کاملا بی روح و کم جذابیت بود و جهاتی هم کلی خاطرهداشت واسه من!
بیروحی بر میگشت به دو جهت!یکی اینکه کلا کادر روابط عمومی عوض شده بودن و از بچه های قبل فقط من بودم و دوتا از خبرنگارامون!
از جهتی هم کلا جو نمایشگاه دو دسته ای بود و همش جدل و درگیری!
این جدل و درگیری ها هم خودش تبدیل به یه سری خاطره شد!
خاطره ی اول رو که تو پست قبلی گفتم براتون اینکه کروبی اومده بود و همه حمله ور شدن تو روابط عمومی و یه ساعتی کار ما رو مختل کردن!
شنبه که موسوی اومد و راهش ندادن!اما بازم سر و صدا بود تو نمایشگاه!
اما جالب تر از همه روز یکشنبه بود!
پسر آقای بهشتی اومده بود تو نمایشگاه دوباره سر و صدا بلند شد و شعار پشت شعار شلوغ و پلوغ !من هم نفهمیدم حکمتش چی بود که همه جریانا دقیقا با فاصله ی کمی با روابط عمومی رخ میداد!
وقتی هم که شلوغ میشد و شعارا بلند میشد از حراست میگفتن که از بلند گوی من یا آهنگ پخش بشه یا اینکه من مدام تکست بخونم که جو آروم بشه!
با کمک رئیسم با موبایل سعی کردیم آهنگ پخش کنیم اما آهنگای موبایل رئیسم سنتی و ملایم بود !
به من گفت یه آهنگ مجاز بزار که یه کم ریتمش تند تر باشه و مردم آروم شن!
منم آهنگ دلنوازان رو تو گوشیم داشتم و گذاشتم گفتم مجازه دیگه!
یهو دیدم از حراست بی سیم زدن که آهنگ و قطع کنید!
پیجر تکست بخونه!
منم شروع کردم تند تند تکست خوندن!
عصری که کارم تموم شد داشتم فکر میکردم که چرا حراست گفت آهنگ بزارید وقتی که آهنگ گذاشتم با شدت گفتن قطعش کنید!
یهو از خنده روده بر شدم خودم!
فکرشو بکنید وسط دعوا و شعار مردم من هم این آهنگو براشون گذاشتم:
حال من دست خودم نیست
دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته .....
خیلی جالب بود
داشتم ناخواسته عوض اینکه مردم رو آروم کنم
تحریکشون میکردم!
خیلی باحال بود!
اما روز اختتامیه افتضاح بود!
هر سال نمایشگاه یا ساعتش تمدید میشد یا روزش!
اما امسال بدون اینکه حتی به غرفه دارا اعلام بشه از قبل یهو ساعت یک و نیم اعلام شد که باید تا 2 تعطیل بشه نمایشگاه!
همه بهت زده مونده بودن!
شاید باورتون نشه اما از ساعت 2 تا ساعت 5.30 چهارتا متن خداحافظی سوزناک خوندم !
اونم با ورژنهای مختلف!
خودم دیگه خنده ام گرفته بود من هی میگفتم نمایشگاه شانزدهم هم تمام شد!
دوبار میگفتن که نه تمام نشد!تکست روتین بخون!
جاتون خالی دیگه امسال نمایشگاهی بود واسه خودش
نمیدونم جریان چیه که من هر سال بعد از نمایشگاه یه مریضی شدید میگیرم!
امسالم یه روز بعد از نمایشگاه سرما خوردم در حد مرگ!
مامانم خیلی غر میزنه میگه اه چقدر تو آت و آشغال داری؟
خوب من همش 10 تا کیف دارم
حدود 20-30 جفت کفش
یه عالمه کتاب
یه مقداری لوازم آرایش
بقیه اشم که کادوهاییه مچوت جون و دوستام دادن بهم!
خوب من چیکار کنم اتاقم اندازه ی همه ی اینا جا نداره؟
تازه مامانم نمیدونه من ناراحتم که معدلم شده 17!
کسی میدونه من چرا خنگ شدم؟
خسته نباشم واقعا!
جمعه سوم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |
گر بدینسان زیست باید پست من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست گر بدینسان زیست باید پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک