تبليغاتX
ماتیک صورتی
ماتیک صورتی

دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد خدایا دلم سنگ نیست


وقت خدا حافظی!


گریه امونم نمی ده وقتی به خاطــــــــــــــرم میای

با اون نگاه مهربون به دیدن دلــــــــــــــم میـــــــــای

سفر که رفتی بی خبر ، بارون نشست توی چشم

مهر سکوت روی لبم ، زدم که دیوونــــــــــــــه بشم

شبا چشای نازتو ،تو قرص مهتــــــــــــــــاب میبینم

هوا اگه ابری باشــــــه تو رو توی خـــــــواب میبینم

چه بی خبر خدای خوب بردت تو هفتا آسمـــــــــون

وقت خدا حافظی بود؟ شاید نبود حواسمـــــــــــون

خودمونیم اما چه زود وقت وداعمون رسیــــــــــــــد

شاید خدا از اون بالا ، عشق منو تو رو ندیــــــــــــد

                                                                  ملیحه

                                                                             10 بهمن 1383


سه شنبه نوزدهم آبان 1388 کي نوشته؟ mali |

کی میدونه چرا اینقدر این ترم مهر طولانیه>

یه سلام دراز گنده!

الان که دارم براتون آپ میکنم شدیدا خسته ام!

من خیلی گناه دارم!

هر روز هفته کلاس دارم!

شنبه دانشگاه میدان فلسطین  نظریات فراگیری!

یکشنبه صبح کلاس TKT گیشا! بعد از ظهر کلاس نامه نگاری دانشگاه!

دوشنبه صبح دانشگاه کلاس اصول و روش تحقیق!

سه شنبه گیشا TKT!

چهارشنبه از ساعت 7.30 تا 6 بعد از ظهر دانشگاه!

پنجشنبه summit گیشا!

همه اش کلاس  همه اش درس!

 شدیدا خسته ام!

قبلا هم گفته بودم از چهارشنبه ها این ترم متنفرم !

از ترم مهر هم حالم به هم میخوره!

کی میدونه چرا اینقدر این ترم طولانیه؟

هنوز هیچی نشده غیبتهای مجاز چهارشنبه هام تموم شده!

موندم چیکار کنم تا آخر ترم!خدا رحم کنه!

ببخشید اگه میاید سر میزنید و میبینید آپ نکردم!

میبینید که چقدر سرم شلوغه؟

خسته ام همه اش!

البته شایان ذکره که سریال لاست هم در پر کردن ساعات من نقش به سزایی داره!

شدیدا دارم می بینم!

ولی کلا که اگه دانشگاه نداشتم دو روزه تموم میشد!

من برم بخوابم که فردا صبح باید برم کلاس زبان!

فعلا بای

سر بزنید حتما به من !

پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 کي نوشته؟ mali |

نمایشگاه تموم شد!

دوستای خوبم سلام

حالتون چطوره

بالاخره نمایشگاه مطبوعات امسالم تموم شد!

اما نمایشگاه امسال با سالای قبل فرق  داشت!

از جهاتی کاملا بی روح و کم جذابیت بود و جهاتی هم کلی خاطره  داشت واسه من!

بیروحی بر میگشت به دو جهت!یکی اینکه کلا کادر روابط عمومی عوض شده بودن و از بچه های قبل فقط من بودم و دوتا از خبرنگارامون!

از جهتی هم کلا جو نمایشگاه دو دسته ای بود و همش جدل و درگیری!

این جدل و درگیری ها هم خودش تبدیل به یه سری خاطره شد!

خاطره ی اول رو که تو پست قبلی گفتم براتون اینکه کروبی اومده بود و همه حمله ور شدن تو روابط عمومی و یه ساعتی کار ما رو مختل کردن!

شنبه که موسوی اومد و راهش ندادن!اما بازم سر و صدا بود تو نمایشگاه!

اما جالب تر از همه روز یکشنبه بود!

پسر آقای بهشتی اومده بود تو نمایشگاه دوباره سر و صدا بلند شد و شعار پشت شعار شلوغ و پلوغ !من هم نفهمیدم حکمتش چی بود که همه جریانا دقیقا با فاصله ی کمی با روابط عمومی رخ میداد!

وقتی هم که شلوغ میشد و شعارا بلند میشد از حراست میگفتن که از بلند گوی من یا آهنگ پخش بشه یا اینکه من مدام تکست بخونم که جو آروم بشه!

با کمک رئیسم با موبایل سعی کردیم آهنگ پخش کنیم اما آهنگای موبایل رئیسم سنتی و ملایم بود !

به من گفت یه آهنگ مجاز بزار که یه کم ریتمش تند تر باشه و مردم آروم شن!

منم آهنگ دلنوازان رو تو گوشیم داشتم و گذاشتم گفتم مجازه دیگه!

یهو دیدم از حراست بی سیم زدن که آهنگ و قطع کنید!

پیجر تکست بخونه!

منم شروع کردم تند تند تکست خوندن!

عصری که کارم تموم شد داشتم فکر میکردم که چرا حراست گفت آهنگ بزارید وقتی که آهنگ گذاشتم با شدت گفتن قطعش کنید!

یهو از خنده روده بر شدم خودم!

فکرشو بکنید وسط دعوا و شعار مردم من هم این آهنگو براشون گذاشتم:

حال من دست خودم نیست

دیگه آروم نمیگیرم

دلم از کسی گرفته .....

خیلی جالب بود

داشتم ناخواسته عوض اینکه مردم رو آروم کنم

تحریکشون میکردم!

خیلی باحال بود!

اما روز اختتامیه افتضاح بود!

هر سال نمایشگاه یا ساعتش تمدید میشد یا روزش!

اما امسال بدون اینکه حتی به غرفه دارا اعلام بشه از قبل یهو ساعت یک و نیم اعلام شد که باید تا 2 تعطیل بشه نمایشگاه!

همه بهت زده مونده بودن!

شاید باورتون نشه اما از ساعت 2 تا ساعت 5.30 چهارتا متن خداحافظی سوزناک خوندم !

اونم با ورژنهای مختلف!

خودم دیگه خنده ام گرفته بود من هی میگفتم نمایشگاه شانزدهم هم تمام شد!

دوبار میگفتن که نه تمام نشد!تکست روتین بخون!

جاتون خالی دیگه امسال نمایشگاهی بود واسه خودش

نمیدونم جریان چیه که من هر سال بعد از نمایشگاه یه مریضی شدید میگیرم!

امسالم یه روز بعد از نمایشگاه سرما خوردم در حد مرگ!

سه شنبه که تماما خواب بودم!

امروزم که دانشگاه نرفتم !

از 7.30 کلاس داشتم یه کله تا 6 عصر!

مامان صبح منو برد دکتر !

به زور آمپول بهم زد تا خیالش راحت شد!

الان خدارو شکر بهترم!

امیدوارم که هیشکی مریض نشه!

فردا کلاس تی کی تی دارم!

امیدوارم بتونم برم یه جلسه اشو که از دست دادم!

 

چهارشنبه ششم آبان 1388 کي نوشته؟ mali |

حواشی شانزدهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات و خبرگزاری ها!


سلام دوستای خوبم

امروز پنجمین روز از شانزدهمین نمایشگاه بین المللی مطبوعات و خبرگزاریها رو پشت سر گذاشتیم!

نمیدونم هر سال که میگذره همه چی رنگ و بوی خودشو از دست میده!

اتفاقات عجیب غریبی می افته که یه حس و حالایی بهت دست میده!

این دو روز اتفاقایی افتاد تو نمایشگاه که خوب شاید دور از انتظار حداقل من بود!

توی یک محیط به اصطلاح فرهنگی واقعا به نظرم بد بود!

دیروز آقای کروبی به نمایشگاه اومدن اولش طرفدارای زیاد با شعارهای همیشگی ایشونو مشایعت کردن

ولی یهو یه عده ریختن و شروع کردن به ناسزا گفتن !

حرفای زشت زدن!

من به این کار ندارم که کی موافقه و کی مخالف !

من این برام مهمه که احترام به بزرگتر همیشه تو دین ما سفارش شده!

 آقای کروبی سالیان سال چه خوب چه بد تو این کشور کار کرده!

من نمیدونم چیکار کرده اما تا جایی که یادمه تا مدتهای زیادی ازش تقدیر کردن!

اما حالا بااین سن بالاخره کاره ای هم نباشه به نظرم احترام بهش واجبه!

جوونایی رو دیدم که بی ادبی رو به اوج رسونده بودن!

حمله کردن به جایی که ما بودیم!

ریختن تمام دیوارارو اتاق ما رو بهم ریختن یک نفر در کمال .... نمیدونم چی بگم،

قندون رو میز رو برداشت پرت کرد بعدش دستگاه منگنه رو برداشت پرت کرد سمت کروبی!

من شوکه شدم !

تک و تنها جلوی در اتاقم ایستاده بودم وسط بزن بزن اینا!

اینو در گوشی میگم (یه کم ترسیده بودما اما سعی کردم جلو بچه ها نگم که منم ترسیدم)

دیروز تموم شد!

اما به نظر من خدا هم راضی نیست!

امروزم میر حسین جان اومد!اما راهش ندادن! حتما مصلحت نبوده که بیاد!


چی بگم والا! بیخیال !

این که میگن سیاست پدر مادر نداره کاملا حقیقته!

خدا خودش ما رو به راه راست هدایت کنه!

به قول جناب عالی پیام اگرم نشد راه راست و به سمت ما کج کنه!


شنبه دوم آبان 1388 کي نوشته؟ mali |

شاید شاید شاید

سلام دوست جونای مهربون

شاید شاید شاید

به مدت یک هفته آپ نکنم

به علت شروع نمایشگاه مطبوعات!

به یادم باشید!

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |

آدم و حوا

 

نمیدونی چقدر تلخــــــه بســــــــازی خونتو رو آب

ببینـــــــــی آرزوهاتو فقط رویا باشن تـــــــو خـواب

تمــــــوم لحظه هات تاریک تمــــــوم زندگیت مبهم

تمـــــــوم قصه هات غمگین تموم واژه هات در هم

نگو آسون بگیر دردو نگــــــــــو باید به غم خندیــــد

تو چی میدونی از حسرت تو چی میدونی از تردیـد

چرا هیچ کـــــــس نمی فهمــــــــه چرا دنیا نمیزاره

چرا من از تو دور میشـــــــــم دلم از دوری بیــــزاره

کی میدونــــــــه که این دنیا چرا با عاشقــــــا قهره

چرا آخــر هر عشقـــــــــی یه لیـــــــوان پر از زهره

چشم از زندگـــی ترسید دیگه چشمـام نمی بینــه

که این دنیـــــــــای رویایـــــــی پر از بالا و پایینـــــه

خدایا تو بگو آخــــر چی میشـــــــه سرنوشـــت ما

چی میــــــــاد بر سر آدم چی میشه قصــه ی حوا

ملیحه

22 مهر ماه 1388

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |

ای بابا کلی شرمنده شدیم که!










سلام دوست خوبا!


من بازم آپ کردم!



این لینک این زیرو ببنید!

کاریکاتوریستها وطن ندارند!


وبلاگ یکی از هنرمندای خوبمونه!


یه جورایی شرمنده کردن!



فرهاد بهرامی کاریکاتوریست!


شنبه هجدهم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |

آخه تو فکر کردی کی هستی !

نمیخواستم آپ کنم!

حداقل تا زمانیکه یه شعر جدید بگم!

اما الان واقعا واسه خودم متاسفم که به بعضیا زیادی بها میدم!

متاسفم واسه خودم که برای حل مشکلات همه حرص میخورم!

متاسفم واسه اینکه مثل خیلیا بلد نیستم زبون بریزم!

حالم از آدمایی که ادای آدمای فرهیخته رو در میارن به هم میخوره

آدمایی که آدمای دیگه رو برای منافع خودشون میخوان!

رگ خواب یه نفر و به دست میارن و بعد برای اینکه به هدف خودشون برسن

با زبون ریختن و قلنبه حرف زدن کارشون پیش میبرن!

واقعا حالم به هم میخوره!





جمعه هفدهم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |

وای چهارشنبه ها چقدر بدن!

دوست جونیا سلام

خوبین؟

من که خوب نیستم زیاد

خسته ام دارم میمیرم!

امروز از ساعت 6.45 از خونه زدم بیرون!

ساعت 7.30 کلاس داشتم اونم کلاس conversation

اما یه استاد داره معرکه!مـــــــــــــــــــــــــاه!

یعنی تا ساعت10.30 یک ریز خندیدیم!

از لحاظ لهجه فوق العاده اس!

کلا خیلی استاد خوبیه!

اماچشمتون روز بد نبینه از درسای روش تحقیق و ترجمه متون هر چی براتون بگم کم گفتم!

تمام مدت تو کلاس با چشم باز خواب بودم!

تاریخ تحلیلی هم که خیلی کسل کننده بود!

این وسط مسطا هم من تو راه پله های دانشگاه با اجازه ی دوستان

سقوط نه چندان آزادی داشتم! و تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ تالاپ 5 تا پله رو خوردم زمین

و از شانس بدم دست راستم هم به نرده ها گیر کرد !اون موقع نفهمیدم اما الان وقتی روی اسپیس رو فشار میدم

دردشو حس میکنم!

ساعت 6 عصر که کلاس تموم شد و ما از شر صدای وحشتناک بلند استاد ترجمه متون خلاص شدیم!

منتظر مچوت جون موندم که بیاد بره یه شرکتی که قرار بود بره برای کار و با هم برگردیم خونه

که منم با یه آموزشگاه زنگ زدم سوپر وایزرشون که یه آقایی بود تلفنی با هم صحبت کردیم (البته به انگلیش)

قرار گذاشتن که برم برای interview  

 با کلی سلام و صلوات و نذر و نیاز رفتم!از میدون فلسطین تا میدون ولیعصر یه عالمه لغت مرور کردم!

چون معرفم یکی از استادای کاردانیم بود میترسیدم هل کنم (مثل همیشه)! و یه وقت آبروی استادمو ببرم

آخه ناسلامتی من شاگرد اول کاردانیم بودم!بماند که حالا خنگی مفرط گرفتما!

بعد دیگه یه سری با من حرف زد آقاهه و منم اعتماد به نفسمو حفظ کردم و جواب دادم!

بعدش هم گفت که باید دوره ی تی تی سی بگذرونم!

حالا فردا میخوام زنگ بزنم به استادم!

ببینم نظرش چیه!

دیگه خسته شدم از بس دنبال کار گشتم!

موندم به خدا!

یه سری از بچه ها هستن هم دانشجوئن هم  کار میکنن!

تازه به قول دوستم اندازه ی منم زبانشون خوب نیست اما کلی اعتماد به نفس دارن!

چه میدونم والا!

پنجشنبه نهم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |

خسته نباشم!

خیلی خسته شدم!

دو روزه که دارم اتاقمو مرتب میکنم!

مامانم خیلی غر میزنه میگه اه چقدر تو آت و آشغال داری؟

خوب من همش 10 تا کیف دارم

حدود 20-30 جفت کفش

یه عالمه  کتاب

یه مقداری لوازم آرایش

بقیه اشم که کادوهاییه مچوت جون و دوستام دادن بهم!

خوب من چیکار کنم اتاقم اندازه ی همه ی اینا جا نداره؟

تازه مامانم نمیدونه من ناراحتم که معدلم شده 17!

کسی میدونه من چرا خنگ شدم؟

خسته نباشم واقعا!


جمعه سوم مهر 1388 کي نوشته؟ mali |



گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک


سایت دانلود فیلم مسعود
وبلاگ معرفی فیلم مسعود
دانلود برنامه های موبایل+جایزه
شهروز فرهمند
مهدیه یکتا
دل نوشته ها (پریا)
دل نوشته ها (پریا) 2
رضا رفیع
عباس تربن
باران غوغای پنهان
علیرضا سوگند جون
شاهزاده صورتی فریبا دیندار
MOH3NCODER
ایران کوچک
4 باغ
بستنی شکلاتی صورتی
نسیمک
ارش
گلبرگ مغرور
پردیس
خلیل جوادی
از هر دری سخنی
حرفهای تنهایی من( فرهمند)
یاس مهربون
امیر اخوان
سایه
دلنوشته ها
سرپناه
دفتر خاطرات بهاره
من بد دهن
یه دختر خوب
زمزمه های خوشبختی (شیلا)
مهدیس
معصومه پاکروان
پاستیل و جوجو
تفریح>جک>ترفند>مطالب عاشقانه>هرچیکه بخوای
دریا ناز
صبا و سهیل
عشق ده ساله
سنگ صبور (سودابه)
آقای شوور تازه تاسیس
انجمن طنز
هر چه دل تنگت میخواهد( ترنم)
سوگند نیک (سوسن)
در انتها فرناز
داداش مبین .م
تام کروز مخفی
آزاده فیروز
شکوه تنهایی
یاس
بهترین کلوب ایرانی(محسن)
پالت صورتی
تفکرات یک ذهن خراب
من او ندارم
منصور محسنی
دلشدگان( وحید)
بهزاد و آیسان
راحیل (آسمانی)
چه غریبانه شکستم( ملی)
ننجون
طنز و سرگرمی آرش
عشقولانه نیما
عاشقانه آریا
چکاوک من(مجتبی)
دل تنگي ها ي من (مهدی)
مردان مریخی زنان ونوسی
زندگی جالب من
دختری با دمپایی پلاستیکی
پدرام
آرش مهر گل
مهسا باکتری
داستانهای عاشقانه (محمد رضا)
عاشق فراری!
لی لی لی حوضک
دانلود موزیک جدید ( وحید)
متین
علی
ساره
عمو فیروز سلیمان
آواژه (میثم)
خانومی و جناب شو شو
طلوع وحدت
نارنج و ترنج
فرهاد بهرامی کاریکاتوریست
اگه هیچ کس نیست، خدا که هست
ایران و جهان
عاشق تنهایی
خاطرات حسین بن باباش

پروفایل ملی جون

RSS 2.0
Myspace Layouts & cursors


Custom Myspace Clock

" href="http://">

y>